مردمان این شهر همچنان غریبند و شهر خسته تر از همیشه. مردمان این شهر کافیست قدرى سکوت کنند و بر حال خود و حال اهل شورا نظاره کنند و بعد آرام آرام از خود بپرسند :… کدامیک بدیٌمن بود بر دیگرى!؟ به انتظار انحلال شورا منشینید، شورا خیلى وقت است که منحل شده است!

حرف تازه – مختار جباری : روزى حاکمى به قصد تفرج و شکار با خدم و حشم به بیرون کاخ روانه شد، به محض خروج از کاخ، در راه رعیتى تیره روز و نحیف و ضعیف دید. حاکم با دیدن رعیت، گمان برد روزش که با دیدن این رعیت شروع شده باشد، محتملاً تفرج خوبى در پیش نداشته باشد و شکار خوبى نتواند بدست آرد! دستور داد از باب اینکه شاید آن رعیت بد یُمن باشد، او را حبس کنند تا حاکم از شکار برگردد.

از قضا آن روز حاکم شکار خوبى کرد و اوقات مفرحى را گذراند و غروب شادان و بذله گویان از تفرج گاه به قصر برگشت. چند روزى بگذشت و آن رعیت نگون بخت در حبس بود.

حاکم چند روز بعد یادش آمد که آن روز وقتى به قصد شکار به تفرجگاه رفته بود رعیتى را به دستورش در حبس کرده بودند، بالفور دستور داد رعیت را حاضر و به قصد دلجویى به رعیت گفت: آن روز من گمان می کردم با دیدن تو روز خوبى نخواهم داشت اما آنچه بر ما آن روز گذشت جز خیال آرام و شکار خوب چیز دیگرى نبود و من از آن روز تاکنون، فراموش کرده بودم که تو در حبسى! اکنون هرآنچه خواهى بگو تا از باب دلجویى اجابت کنم.

رعیت تیره روز و مفلس، نگاهى به حاکم انداخت و لحظه اى سکوت کرد و بعد زبان گشود و چنین گفت: حضرت والا! آن روز صبح من اولین بودم که شما در راه مرا دیدید و رفتید به شکار و تفرج، بر شما خوش گذشت پس معلوم شد که من بدیُمن نبودم، از قضا آن روز شما هم اولین بودید که من دیدمتان! از آن روز تاکنون در حبس و تاریکخانه به گرسنگى و درد میگذرانم! حال بفرمایید من بد یُمن هستم یا شما!؟

اکنون داستان رشت خسته و فرسوده با نشستگان در دارالشورا، داستان آن رعیت نگون بخت است با حاکم دارالخلافه نشین!

عده اى از مردمان این شهر براى این حضرات زحمت کشیدند تا آنان راهى شورا شدند، پاى سخنرانى ها، وعده وعیدهاىشان نشستند، براىشان پوستر چاپ کردند و بر در و دیوار شهر چسباندند، به آنان راى دادند و نعوذبالله براى شان راى خریدند و …

اکنون این دارالشورائیان صاحب نام و منزلتى شدند، راننده اى دارند و ماشین اختصاصى. خبرنگاران عکس هاى آنان را به زیبایى هرچه تمام می گیرند و صفحات مجازى فراوان است از فیگورهاى رنگ و وارنگ آنان، در هر مجلسى در صدر مى نشینند و سخنرانى هاى زیبا و افاضات فراوان دارند و …

اما مردمان این شهر همچنان غریبند و شهر خسته تر از همیشه. مردمان این شهر کافیست قدرى سکوت کنند و بر حال خود و حال اهل شورا نظاره کنند و بعد آرام آرام از خود بپرسند :… کدامیک بدیٌمن بود بر دیگرى!؟

به انتظار انحلال شورا منشینید، شورا خیلى وقت است که منحل شده است!